یاس و داس |
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
|
|
درباره وبلاگ
![]() عشق و آزادی
این دو را می خواهم جانم را فدا کنم درراه عشقم وعشقم را در راه آزادی (شاندور پتوفی) بابك، بيست و اندي سال دارم . دانش آموخته نرم افزارم و دلباخته ادامه در جامعه شناسي و اخلاق . پدرم مهندس عرفان و ايمان است و مادرم فيلسوف گل و خيال . از زمين اندكي و از آسمان كلي ثروت دارند و تمام ارثيه شان براي من يك ريزه تفكر و يك عالمه تخيل است كه تمام عالم را كفاف نميدهد خوشحالي دروني ام را !! دوستانم همه شاعرند و نويسنده و نظرباز و خرقه تر و بر آفتاب آفكنده اند . همانقدر همه مان عاشقيم كه شما انسانيد و همانقدر انسانيم كه شما عاشق . اين خيال بازي و مداراگري همه اجر فروتني تاريخي اجدادم است كه نه خان بوده اند و نه بيگ . رعيت زمين و سادگي و پاكي و پرهيزگاري بوده اند و مانده ايم . اين گوشه از محيط مجازي هم حكم همان دفترچه تنهايي را دارد و دوستيهاي گاه گاه و بگاه . اميدوارم انسان و عاشق باشيد و بمانيد....علي مددي! منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
طراحی از موتور بلاگفا BLOGFA.COM
|
هوای حوصله ابری ست
دریچه های شعور مرا به هم بزنید خوب که نگاه می کنم به روزهایم دلم تنگ میشود اندازه یک سوراخ سرسوزن.انگار دراز کشیده ام و دارم حرکت ابرها را میبینم و توی ذهنم شکل میدهم به آنها . چه غصه دار تر از تندی این زمان سپری شده.به هر حال هنوز حال ما خوب است و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند...هنوز تنها هستم...هنوز فقیرم...هنوزکمی کتاب میخوانم و کلی رویا میبافم...گاهی خوشحال میشوم و بیشتر دلتنگم...اگر فرصت داشته باشم کمی با خودم حرف میزنم و شاید اگر پا بدهد عاشق هم بشوم اما درد این روزها که دارد شکل لباس تنم میشود این حجم سنگین تنهایی است که اتفاق می افتد...و گریزی نیست از آن. شکیبایی از آن ادمها بود که حتی اگر حرف هم نمیزد میدانستی که حتما حرفی دارد که بزند. اگر خوب بازی نمیداد حتما حسی از آن نقش نداشت و میدانستی درگیر رودربایستی رایج هنری شده یا کیسه اش خالی ست.اما به باور اهل نقد و هنر در همین مجال اندک هم کارش را کرده حتی اگر زنده می ماند و نمیخواست بازی کند و خودش را بازِ نشسته میکرد.اما نمیدانم چرا لابلای تمام نقشهای خسرو هنوز توی ذهنم آن موهای فر و سبیل خیس از اشک و چشمهای خیس مانده که عاشق لیلای حاتمی شده بود در سالاد فصل جیرانی.چقدر شبیه عاشقهای ساده و جوانمرد بود. از همانها که تا ضامنی پای حرفشان و عشقشان می ماندند و با دو تا اخم و مشت نمیرفتند رد کارشان...به هرتقدیر زمین هیچ گاه خالی از هنرمند نمی ماند...و خسرو وظیفه اتصال این رشته زیبا را به نسلی بعد حفظ کرده بود.
جمعه باید تنها پارک ساعی میرفتم.از همان تنهایی های ابری و مات برده.که بنشینی روی نیمکت تنها ونزار و سیگار کُشان کنی اما نمیدانم چطور شد و چقدر زمان برد که خودم را در برابر آدمی احساس کردم که مثل من نیاز داشت بافته خودش را بشکافد و بکاود.آسمان ابری شد و نم نمکی باران هم بارید.باد هم بود فکر کنم. از هم که جدا شدیم کمی سبک بودم. یادم آمد کمی از غصه هام را زیر همان درخت روی نیکت جا گذاشته ام. تا ساعت 5 روز بعدش هم تخیل کردم و تمام شدم ناگاه...به همین سادگی.مثل همیشه که منع میکنم خودم را از دلسپردگی و آشتی...ادامه دارد!! |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه چهارم مرداد 1387 | موضوع: يك عاشقانه آرام براي "نادر ابراهيمي"!!!
برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن، ضرورت است. از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی» خبر را ميخواني . اين تاثير گذار تر از شنيدن است از تلويزيون يا راديو يا هر كسي يا هر پيامكي . اينكه تو لابلاي ورقهاي كاغذي ،ناگهان بداني و بخواني كه اتفاقي افتاده فراتر از خيالت . و مكث ميكني. خبر را براي خودت هضم ميكني. بالا پايين ميكني تا آسانتر شود برايت اما . فلاني مرده يا فوت كرده يا تمام كرده يا خلاص شده يا رفته توي آسمانها يا ...هر طور ديگر ميتواني براي ديگران بگويي اما خب ابراهيمي انگار ديگر نيست . ...به همين سادگي. وقتي خاطرت مي ايد مدتها با كتابهاش زندگي كرده اي و انها را براي خودت واگويه كرده اي يك لقمه خشك بغض مي پرد توي گلويت ....تنهايي...سيگاري ميكشي و زل ميزني به لكه هاي كهنه روي ديوار....انگار نسل قله ها دارند يكي يكي تمام ميشوند و بايد عادت كنيم كه در عصر بي ارتفاعي زندگي ميكنيم...عصر متون متوسط با ادمكهاي كوتوله ....عصري كه شبيه تمام خود ماست.اين روزها حرفهام درون خودم مانده اند و كمي بوي نا گرفته اندو البته بوي دود!!! " اگر می خواهی عاشق خوبی باشی یا خوب عاشقت باشند، حتی در نوجوانی - سنی که عشق، چیزی جز برق نگاه، لمس دست، و تشنگی لبها نیست - به خویشتن بیاموز که علیرغم همه دلمشغولی ها، بچه ها را با تمامی پهناوری بی کرانه ی قلبت عزیز بداری. این کار، به آسانی، شدنی ست - مثل از بر کردن یک غزل ناب مولوی. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | موضوع: عمومیجات زن دوم و تنهايي
دلام کَپَک زده، آه □ کاش دلتنگي نيز نام ِ کوچکي ميداشت هنگامي که قطاربان نامي به کوتاهي آهي
اينقدر كه ميترسم سهمي به ما نرسد.در كدام ويلا بايد تنها بود با يار.در كدام ماشين بايد در كدام حاده چالوس راند تا رستوران اسب سپيد؟انگار نميشود پياده روي كرد و عاشق ماند.عادتمان داده اند رفاه را زودتر درك كنيم و خيالاتمان را پر كنيم از مفاهيم لوكس.حيف آن همه واژه كه پر از رفاه هستند هميشه.پر از دوري از همه. راستي يادم مانده بود كه كدام نويسنده هاي ما اين گونه هستند كه ماشين و خانه و زن 4سال نديده داشته باشند.كتابشان جايزه بگيرد.انگار خانم طاير پور مكان را تصور كرده بود.اما با اين همه ممنونم كه عاشقانه اي را هر چند كمي غريب و لحظه اي به تصوير كشيده بود.با تمام مضامين تكراري ذهن ايراني ما.ممنونم كه كمي مرا هل داد طرف خودم و البته همه را شايد.... پ ن : اين ابتدايي ترين نوشته من در شركتي ست كه مشغول به كار شده ام و بايد لابلاي اين همه همهمه تمركز داشته باشم وبنويسم. |+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | موضوع: عاشقانه بهاريه
لوكيشن:كنار پنجره باز. ....لم داده روي يك كپه نرم
زمان:كمئ مانده به آغاز تحويل سال
برداشت اول:
موسيقي زمينه ذهنت بهار دلكش است...رنگ تار ميپيچد توي سلولهاي خاكستريت.تنهايي بهار هم طعم گسي دارد.انگار بهار آمده تا پشت پنجره باز اما سركي داخل نكشيده. مانده روي ديوارهاي نم زده و ولو شده زير آفتاب بي رمق....
دلت ميخواهد بهار را...نوروز را....تحول را به همه دنيا تبريك بگويي. همه را از راه دور ببوسي. قبور رفتگان را آب و گلاب بزني و فاتحه بخواني و چشم خيس كني.دلت ميخواد مقل هر سال براي خودت.....تنها خودت(چه تنهايي) دعا كني و بعد براي همه.احساس كني سلولهايت ميخواهند نفس بكشند.انگار كله ات را تراشيده اي و رفته اي زير تگرگ ايستاده اي و دانه هاي درشت باران محكم ميخورند روي پوسته حساس سرت.دلت سفره هفت سين ميخواهد. دلت ماهي سياه كوچولو ميخواهد. دلت چقدر چيزهاي خوب مبخواهد. چه دل قشنگي داري.دلت يك كلبه ميخواهد توي بهشت. همين نزديكيها. دلت ميخواهد اصلا يك عالمه كدورت داشته باشي از همه كه حالا فراموش كني. همه را ببخشي...دلت ميخواهد درست مثل بچگيها بروي و با خاك باغچه كفشهاي تازه ات را خاكي كني....
دلت ميخواهد بدوي تا خانه بابابزرگ و عيدي بگيري و دست و دهانت را ببوسد و زبري صورت مهربانش را حي كني. بوي مهر مادر بزرگ را ببلعي از آسمان...دلت ميخواهد ....دلت ميخواهد تنها نباشي. يك كسي..انساني...دلي...چشمي..كنارت باشد حالا.فال بگيري برايش و حافظ بخواني و موسيقي بشنوي...بهار دلكش...بنان...مرضيه...فرهاد...سبز كني...شكوفه بگيري
تند تند شيريني نخوديهارا بدهي پايين ورويش چايي بخوري و جبيت را پر نقل و شيريني كني.
دلت ميخواهد بروي و عيد را به دوستي در زندان تبريك بگويي. يا نامه بنويسي براي دوستي آنور زمين.يا يك كارت پستال قديمي الهه ناز براي استادي بگيري...
اينجا انگار همه چيز داري اما عيد نداري،تحول نداري...سبزه داري...ماهي داري...بهار هم كمي داري...اما...
دعا كن تمام امسال باران نبارد. چند روزي براي ديدن آسمان مجا ل بدهد.دعا كن كسي نرود از خاطرت و از خاطر كسي نروي...دعا كن تمام سالت ابو عطا نباشد
همه چيز باشد. چهار گاه باشد..همايون باشد...حتي بلوز باشد و جاز...
دعا كن دلت براي خودت
دعا كن شايد بهار آيتده واقعي تر باشد. انساني تر باشد.عاشقانه تر باشد اصلا...
دعا كن سال بعد منتظر تبريك كسي باشي كه انسان باشد.محرم باشد و امن باشد
دعا كن عيد سال بعد عادل تر باشد. انسان را ديگرگونه بخواهد.دعا كن سال آينده زندگي جاري تر باشد..عطرآگين تر باشد..ديدارهايش بيشتر باشد...
تحويل سال را كسي مقل آقاي خاتمي تبريك بگويد و شجريان و حافظ
يا فرهاد ببيني وشاملو و عاشقانه آرام
نكند دوباره زمزمه كني
"بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد"
يا" چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد"
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 | موضوع: عمومیجات بازی و جدی!!!
در اجابت دعوت دوستی خوب مثل پگاه با اون همه تفاهم تنها میشه گفت" اطاعت از رفاقت". اما نوع بازی واسه من که اولا حافظه درست و حسابی ندارم و ضمنا در روز ساعات زیادی موسیقی میشنوم و میخورم کمی دشواره که بخوام تعداد محدودی آهنگ واسه دوست داشتن یا نشنیدن انتخاب کنم درست مث همون سوال روزای بچگی که از بزرگترا می پرسیدیم :«زور بروسلی زیاده یا رستم؟» اما اینجا تنها میتونم چند تا آهنگ که تازگیها شنیدم و هنوز یادمه که چقدر حال کامل داده میگم. ۱-"جان عشاق" . و البته همه کارهای شجریان . اما اصفهان این کاست خراب کننده س.(انتخاب بعدی ابو عطای عشق داند و انتهای کاست پیام نسیم") ۲-"تو فکر یک سقفم". این میتونه عاشقانه ترین آهنگ ذهن من باشه. و البته فرهاد فقید...(یه شب مهتاب) ۳-"اشتیاق" کار اول علیرضا قربانی واسه من یه خاطره س. خیلی(چه بد کردم چه شد از من چه دیدی؟) ۴- " اون زمونا واسه من خدا بودی" ویگن صدای اشرافی ذهن منه ...خصوصا این کارهاش.(و " با تو رفتم...بی تو باز آمدم". ) ۵-"وقتی میای صدای پات....از همه کوچه ها میاد". با اینکه همیشه صدای خانوم مهستی رو از خواهرش بیشتر دوست داشتم اما این اهنگ واسم کلی خاطره داره. اون بهرنگ نامرد میدونه! ۶-"روژی جشنه چاوه کانه م ...موسه می آزادیه" از کاست زردی خزان با همکاری استاد علیزاده...(گل نیشان) ۷-"ای ایران ای مرز پر گهر"...قاعدتا این آهنگ خیلی جاهای دیگه کاربرد داره اما من کلا دوسش دارم همیشه...(کاروان و البته اصفهان «آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود») اینا همیشه نوستالوزی ذهن و گوش من بودن و البته کلی کار جدید مث : "بیا بازم مث قذیم با هم دیگه بریم شمال"....اینو جاده چالوس درست مث همن.سعید و یدی میدونن چی میگم. کار رضا یزدانی "میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش".....صدای رضا صادقی گاهی شاهکار و گاهی ازار دهنده س. "شاید اگه دایم بودی کنارم..." خدا رحمت کنه خانوم مهستی رو. این آهنگ منو یاد کسی مینداخت که چشماش کمی روشن هم بود.... من اینقدر آهنگای دیگه رو دوست دارم که میتونم ۵ تا پست بنویسم اما بی تعارف بگم که نمیتونم صدای یساری و حبیب ومحمد و گلریز و بیژن بیژنی و انریکه و و خیلیهای دیگه رو تحمل کنم مگه توی معذورات باشم . باز ی اینجا تمومه خانوم پگاه . ممنونم که منو کمی با خاطراتم قاطی کردی . پ ن۱:یه جمله خوب از شهید آوینی خوندم که مفهوم زیبایی داره"و در عالم رازی ست که تنها به بهای خون فاش میشود". پ ن۲: انتخابات آزادانه نیست اما تحریم هم کاری عاقلانه و خرد ورزانه نیست . نافرمانی مدنی اینجا درست شبیه رای به مفع اوناس. |+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیستم اسفند 1386 | موضوع: |
|
|